سه داستان طنز و خنده دار !!!

زن و چراغ جادو

زنی چراغ جادو پیدا کرد و آنرا مالش داد ، غولی از آن بیرون آمد و به زن گفت: اگه آرزویی داری برآورده می کنم ، زن 1 دقیقه فکر کرد و گفتک آرزو می کنم پاهای لاغر داشته باشم. غول به او نگاه کرد و گفت : همش همین؟ من گفتم که هر چه دلت بخواهد برایت آماده میکنم و تو پاهای لاغر میخواهی؟ مردم از گرسنگی میمیرند ، همه جا جنگ است ، بیماری و فقر بیداد میکند و تو در حالی که میتوانی هر آرزویی بکنی پاهای لاغر میخواهی؟ زن بیچاره که دست پاچه شده بود گفت: خیلی خب ، پاهای لاغر برای همه مردم.

 

بازاریابی گداها

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.

یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.

گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی “موشه” نگاه کن کی اومده به برادرمون بازاریابی یاد بده؟

/ 0 نظر / 8 بازدید